تبليغاتX
عشق| داستان عاشقانه| معشوق و... 

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات................




یه درد

  • نویسنده:ارش
  • تاریخ:چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
  • عنوان موضوع:
راستش فقط امروز اومدم دردامو فریاد بزنم

یعنی میشه؟؟؟؟

فکر نکنم چون صدام دیگه در نمیاد از بس تا اومدم حرف بزنم زدن تو دهنم

خیلی وقته تو فکر اینم که برم یه جای دور خودمو گمو گور کنم ولی یه چیز نمیزاره اونم پدر مادرمه یه پدر مادری که همی امیدشون منم

میدونی وقتی دستای بابامو میبینم گریم میگیره وقتی چشمای مادرمو میبینم دوست دارم فقط سریع بمیرم چون دیگه دوست ندارم اب شدنشونو ببینم چون دیگه دوست ندارم غصه ی بی پولی شونو ببینم چون دیگه دوست ندارم دعوا های شبو روزشونو ببینم چون دیگه از این همه درد که تو دلمه و سنگینی میکنه خسته شدم

چون دیگه از بس فکر کردم  به این دردای جور واجور خسته شدم  چون دیگه از از حسرت خسته شدم چون دیگه لبخند زوری هم با ما قهر کرده چون دیگه بدم اومده از این دنیای کثیف که همه چیزش شده پول همه چیزش شده کار همه چیزش شده تیکه اهن پاره....

چون دیگه از بس تز روشن فکریه اینو اونو شنیدم  خسته شدم

یادش بخیر بچه بودیم اصلا حالیمون نبود چی به چیه حالا که دیگه بهمون میگن اقا انگار همه ی اون خوشی های اون دوران بچگیمونو از دهنمون در میارن

یه بغض غیر عادی گلومو گرفته ول نمیکنه انگار دیگه وقتشه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟اره خدا؟؟؟؟؟

راستش دیگه بغضمم اگه بترکه دیگه اشکی نیست که بیاد  خشک شده!

دارم خفه میشم از بس ریختم تو دلم

اگه تا حالا پدر مادرم نبودن منم معلوم نبود کجای این دنیای بی درو پیکر بودم

بسه دیگه دیگه نمیتونم حرف بزنم حالم خوش نیست ببخشید


نظرات:



لنا......

  • نویسنده:ارش
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
  • عنوان موضوع:

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ، بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...


ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد: خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


من شخصی رو دوست داشتم و دارم ، از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.


گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ، ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم


من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن ، عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی ، عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی ، عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری


اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت


پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشقه منو بزنه ولی من طاقت نداشتم ، نمی تونستم ببینم پدرم عشقه منو می زنه.


رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش می کنم بذار بره


بعد بهش اشاره کردم که برو ، اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست


عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی


بعد از این موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:


 


لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم ، منتظرت می مونم ، شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم


خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو(ب.ش)


 


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خوب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ، پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود ، رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد


 


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟   خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟    آغاز کسی باش که پایان تو باشد




بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است...


نظرات:



خنده.

به چه میخندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟

به شكست دل من،یا به پیروزی خویش؟به چه میخندی تو؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟

یا به افسونگریه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده من میخندی كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست؟

خنده دار است بخند.

 


نظرات:



...

دست از سر ما بردار ، کنار تو نمی مونم

یه روز می گفتم عاشقم ، اما دیگه نمی تونم

تقصیر هیچکس دیگه نیست ، قصه ی ما تموم شده

حیف همه خاطره ها ، به پای کی حروم شده

دروغ می گفتی که ، برم از بی کسی دق می کنی

اشکاتو باور ندارم ، بی خودی هق هق می کنی

یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام

قسم می خوردی پیش من که جز تو عشقی نمی خوام

دست خودم نیست که دیگه هیچکسی باور ندارم

این چیزا تقصیر توه تلافیشو در می یارم

 

 

 


نظرات:



سادگي...!

  • نویسنده:ارش
  • تاریخ:چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
  • عنوان موضوع:

سلام بچه هاي گل منگلي خوبيد ايشالا كه خوب باشين!!

امروز براتون يه شعر  اوردم كه اميدوارم خوشتون بياد..


گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است

چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم

میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است...باورم نمیشد

اما دیگر برایم باور شد

که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند

و تو که روزی بهترین بودی...ناگهان بدترین شدی...

چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟

سادگیم را ؟

اما بدان...سادگیم را ساده نگیر

باورت کردم...به خیال خامم که تو هم باورم کردی...

با تو دنیایی نقره ای ساختم

با تو نفس کشیدم...

به تو امید بستم...

چه راحت شکستی و رفتی...

چه بی خیال آتش زدی...این دل بی درمان را...

چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم...

تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....

مرا،احساسم را به بازی گرفتی...

من بازیچه نیستم...عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی...

دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ...
...هرگز نمی بخشمت...
نظر يادتون نره ه ه ه ه ه ه دوستان گلم.....

نظرات:



پسرک فقیر....

  • نویسنده:ارش
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390
  • عنوان موضوع:
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد . از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد . روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد . تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند . به طور اتفاقی درب خانه ای را زد . دختر جوان و زیبائی در را باز کرد . پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد .

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد . پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : « چقدر باید به شما بپردازم ؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی . مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد. » پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم »

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد . پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد . هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید . بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد . لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد . در اولین نگاه اورا شناخت .

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند . از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید .

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود . به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد . گوشه صورتحساب چیزی نوشت . آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود .

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت . مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد . سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد . چیزی توجه اش را جلب کرد . چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود . آهسته انرا خواند :

« بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است »

نظرات:



زمستون...

  • نویسنده:ارش
  • تاریخ:دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
  • عنوان موضوع:

يادته اون روز برفي
وسط فصل زمستون

تو پريدي پشت شيشه
من زدم از خونه بيرون

يادته اشاره کردي
آدمک برفي بسازم

واسه ساختنش رو برفا
هر چي که دارم ببازم

گوله گوله برف سردو
روي همديگه مي چيدم

شادو خندون بودم
انگار که به ارزوم رسيدم

رو پيشونيش با يه پولک
يه خال هندو گذاشتم

واسه چشماش دو تا الماس
جاي پوس گردو گذاشتم

رو سينش با شاخه ياس
يه گلوبندو کشيدم

روي لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشيدم

يادمه با نگروني
تو يه ها کردي رو شيشه

دزدکي برام نوشتي
تکليف قلبش چي ميشه

شرم گرم لحظه ها رو
توي اون سرما کشيدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه

عاشقونه فکر ميکردم
نمي گفتم نمي صرفه

ولي فصل آشنايي
زود گذر بود و گريزون

شما از اون خونه رفتين
آخر همون زمستون

رفتي و قصه ي اون روز
واسه من مثل يه خواب شد

از تب گرم جدايي
آدمک برفي هم آب شد

کاشکي مي شد که دوباره
روبه روت يه جا بشينم

يا که رد پاتو رو برف
توي کوچمون ببينم

کاشکي ميشد توي دنيا
هيچ کسي تنها نباشه

عمر آدم برفي هامون
امروز و فردا نباشه

قول ميدم تا آخر عمر
ديگه قلبم رو نبازم

بعد تو تا آخر عمر
آدمک برفي نسازم


نظرات:



اخرین مطالب